میخواهم ماه را به خانهام بیاورم
از همین پنجرهی بسته
میخواهم دریا را به خانهام بیاورم
در همین حوض ترکخوردهی غبار گرفته
باشد! بخند . . .
نمیدانم چرا هر وقت حرفی از تعبیر رؤیا،
از سرودن واژههای محال بر زبان میآورم؛
به زمزمههای شاعرانهام میخندی . . .
به اشتیاق این دل وامانده . . .
باشد! بخند . . .
دیگر نه خندهی تو
و نه نگاه تلخ این عابران خسته؛
هیچ کدام نمیتواند رؤیایم را از من بگیرد . . .
نشد که دمی در حوالی این دل بیدرمان بمانی
نشد که شبی به دیدار این دیدهی منتظر بیندیشی
نشد که سحرگاهی سلام این دل ساده را پاسخی گویی
با این همه . . .
رؤیای من در پیشگاه حقیقت نبودن تو هرگز سر فرو نمیآرد!
باور کن . . .
نه! نمیخواهم در شبی بی ستاره بمیرم؛
نمیخواهم که خواهش این دل خسته دیگر بار بر خاک افکند مرا
نه! نمیخواهم دیدار تو را . . .
میخواهم زین پس به بوی باران
به عطر بهار نارنجهای ایوان حافظیه بیندیشم؛
به سپیدهدمان راستین . . .
به آسمانی که میشناسد مرا
و پناه میدهد مرا در سایهسار خویش . . .
نه به بوسیدن رخسار انسانی
که دیگرگونه میپندارمش
و دیگرگونه دوست میدارمش
و میدانم . . .
که هرگز سراغی از این دل ساده نمیگیرد! . . .
... ردپايي از تو() link ۸:٢٦ ب.ظ - چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ - عشق و غم
خستهام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بیدلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بیهدف، بادهای بیطرف
ابرهای سربهراه، بیدهای سر به زیر
ای نظاره شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بینظیر!
آیه آیهات صریح، سوره سورهات فصیح!
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظههای وحی؛ اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا، همچو کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خستهام از این کویر!
------------------------------------------------
دوستای خوبم همتونو دوس دارم و آرزوی شادی و سرور براتون دارم
ارادتمند همه : من 


کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست.
آه وقتی تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم میگذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می پیچد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می کند ای غنچه ی رنگین
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ی ایمان را در
پنجه ی باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه ی مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست.
....................
عشق به شکل پرواز پرنده است
عشق خواب یه آهوی رمنده است
من زائری تشنه زیر بارانم
عشق چشمه آبی اما کشنده است
من میمیرم از این آب مسموم
مرگ عاشق حین بودن اوج پرواز یه پرنده است
تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
غروب این صدا رو به گور قصه ها بسپار
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سر سپرده ((مثل ما عاشق نبوده))
.........
... ردپايي از تو() link ۱٢:۱٩ ق.ظ - یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ - عشق و غم
